تبليغاتX
تاسیان

تاسیان

چیه؟؟؟؟؟
چرا دیگه کامنت نمیذاری؟؟؟
من که هر روز می بینم سر می زنی.
+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت22:52توسط ن.م |
شاید آخرین باشد
تنها باید بگویم:
حرامزاده - به شماره ۹۱.۱۸۴.۶۵.۲۸ - من هنوز
هستم!!!


                                                              

پی نوشت:از دوستان عزیزی که مشتی چرندیات رو این چند وقت در کامنت های پست آخر من خوندن عذرخواهی می کنم.تنها خزئبلاتی بود که یک هکر ِ .... می نوشت.

                                                         "نیوشا"  
+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت1:49توسط ن.م |
عشق را باید کنار تیرک راه بند تازیانه زد !
این روزها هر کس به فراخور زور و قولچماقی اش آب محبت را به حوض و آب انبار خانه ی دل خود می کشاند.
دلیل نوشتن این سطرها هنوز بر نگارنده معلوم نیست اما هر چه که باشد شرح و بیان دردی ست که ما زنان در دوست داشتن هایمان گرفتار اش می شویم.
گاه با نظر بازی یک جوانک دیلاق آنچنان دامن از دستانمان رها می شود که در ضمیرمان تصور می کنیم بسیار نیک نفس و محبوب خالق و مطلوب خلق است اما دریغ از آن روزی که ابن ملجمی از کار در می آید که شمر ذی الجوشن هم توان یاری اش را ندارد.آن وقت است که خود را در میان جماعتی می بینی که ابداً به صرافت این حرف ها نیستند.
یادم می آید نازنینی را که یک دل نه صد دل شیفته ی- به قول خودش- شاه وشِ زهره جبینی شده بود و درخاطر مبارک هر روز درهای بهشت را به رویش باز کرده می دید و به خود وعده ی عمر جاوید در کنار نگارین مه نو اش را می داد.مقارن همان اوقات بود که به استمالت از او پرداختم و آنچه در چنته داشتم یکباره رو کردم و از صابون هایی که به تنم خورده بود و دنیای پست و مافیهای آن برایش داستان ها گفتم.اما افسوس و صد افسوس که با کراهت خاطر هر چه تمام تر در من نگرسیت و حرف هایم را به یک قاز هم حساب نکرد، از طرفی هم انگشت اتهام به سویم نشانه رفت که : " تو داری برای حلیم خودت روغن داغ می کنی ". من هم که دیدم زبان آدمیزاد سرش نمی شود خویشی را به خوشی رها و خیر و صلاح اش را به خودش واگذار کردم.از آن طرف ننه من غریبم بازی ها و شغال مرگی های آن یار زیرک و باهوش اش را می دیدم که چطور پشه را در هوا نعل می کرد و ادای عاشقان دلسوخته ای را در می آورد که روباه خوش خط و خال هم در هوچیگری به گرد پایش نمی رسید. به چشم می دیدم که فرفره ی احساسات اش به وزش بادی می چرخید و افعی هجده نشان ذات اش را به کرم معده ی کوچکی بدل می شد.
خلاصه آنکه به هر زور و زجری که بود پیوند ازدواج میان شان سر گرفت و به قول خودشان با عشق زیر یک سقف زندگی را شروع کردند.یادم می آید آن روزها، آن یار نازنین و رفیق شفیق چنان از خوشبختی حرف می زد که اگر جیره شان یخ و برات شان کفش کهنه ام بود باز هم دیار البشری از خویش و بیگانه به پایشان نمی رسید.او اینگونه خود را خوشبخت قلم می داد و من هم به گونه ای در دل آرزوی خوشبختی شان را می کردم.
امروز که دارم می نویسم تقریبا سه سالی از آن روزها گذشته.آن یار عزیز را می بینم که چطور مانند قاب شوی مطبخ و کهنه ی بی نمازی روی تخت بیمارستان جا خوش کرده و عشق خویشتن را بی زنهار با مرگ رو به رو می بیند و مانند آدم محکوم به قتلی که در پای چوبه ی دار با میر غضب مکالمه می کند،حتی توان حرف زدن هم ندارد.از طرفی هم آن مردکه ی قرمساقِ الدنگ را می بینم که مدام با موبایل اش ور می رود و گزارش لحظه به لحظه را – یحتمل- به شخص سومی می دهد. گاهی هم گزافه هایی از حلقوم اش بیرون می آید که دشنام و ناسزاهای معمولی در مقام آنها حکم قربان صدقه را دارد.من هم به یاد آن حرف های خوشمزه و مضامین بکر ریشخند تلخی می زنم و آهی از سر فسوس می کشم که چه زود آن ممه را لولو برد...

از اطناب و روده درازی های بنده که بگذریم همه ی اینها ازاسرار مگوی زنانه است.می دانم اگر به همین یک شمه از آن قناعت نکنم مثنوی از هفتاد من هم بیشتر می شود. در عوالم ما این چیزها زیاد تازگی ندارد. بعد از این هم کهنه نخواهد شد.
فی الواقع این ایام در امر دوست داشتن آنقَدَر مقام وانفسا و هوا پس است که احساسات و عواطف به پشمی هم نمی ارزد و عشق را باید کنار تیرک راه بند آنچنان تازیانه زد که هوس حمله ی تاتار نکند.باید مقاومت کرد پیش از آنکه چون شمعی از پیه که تا نیمه سوخته است و پیه و دوده از اطرافش روان است با چشم هایی خمار و نیم بسته و کله ای گیج و پر دوار به دنبال راهی برای رهایی باشی.
این روزها حتی مرغ زیرک خواجه حافظ هم آبرویش را به کل بر باد داده است.

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت22:1توسط ن.م |
شاید که...
شاید که باید که...
.
.
.
ولش کن.
همان بهتر که حرف ها در محور روده ها بماند!
+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت14:40توسط ن.م |
به ناله کار میسر نمی شود سعدی . . .
شبی  در خواب بودیم که شیخ اجل به خواب اندر آمد و بساط مداعبت اش را با ما بگسترد.
پرسیدیم چیست؟
گفت: " همچون دیگر افراد طائفه، ما هم برای تقبیح قبائح و تفریح فوادح و دفع بلیت و جلب جمعیت مجموعه ای ساختیم که در آن بحرهای مختلفه است.فی الحقیقه چون جگر سوختگانِ آتشِ محبت و متحملانِ بارِ امانت ، آتش اشتیاق مان بالا گرفت و «بوستان» و«گلستان» ی تصنیف کردیم و غزلیاتی سرودیم که از طراوت الفاظ و معانی چون یاقوت رمانی و جواهر عمانی ست و منظومات اش چون جمال معشوق دلربا و منثوراتش چون حال عاشقان  انگشت نماست و چهره ی امید ازعکس آن گلشن و دیده ی آرزو از ضیاء آن روشن است."
با یک دنیا حیرت و تعجب در او نگریستم و به زبان ایشان ، با صدایی آکنده از شرم که از تنبوشه ی جانم در می آمد خدمت شیخ عرض نمودم:
- فدوی را شرمنده می سازید اگر قدری به خط و ربط امروزی تری با ما صحبت کنید.البته ناگفته نماند که علاقه مندی باطنی و خاصی به شیوه ی ادبی تان داریم.
حضرت سعدی با همان متانت و  طنازی مخصوص خودش قدری از سر تا قدم ما را نظاره کرد و نگاه عاقل اندر سفیهی به ما انداخت  و از سر فسوس لب به دندان گزید و آنچنان عصبانی شد که در بیان نگنجد.ما هم که دیدیم اسباب رسوایی و افتضاح شده ایم ، سر را از فرط پشیمانی به زیر انداختیم و به هر تدبیری که بود سعی کردیم خدمت ایشان ثابت کنیم که همین یک قطره خون گندیده ای هم که داریم تعلق به حضرت اجل دارد و قصد جسارت یا اهانت به درگاه ایشان را نداشتیم. و در دل دعا می کردیم که هرچه زودتر این جناب شیخ که دیگر با آن ادبیات غلیظ اش حکم بختک را پیدا کرده بود از خواب ما بیرون رود و این کابوس را ختم کند.
اما مردک که انگاری به کل سوراخ دعا را گم کرده بود و راه را اشتباهی آمده بود، بنای لج کردن و رو کم کنی ما را گذاشت و این چنین ادامه داد:
- "فی الواقع فکر می کردیم اگر دریاهای عالم جوهر شوند و درختان قلم و زمین قرطاس و نویسنده، باز هم  جملة الناس شرح صفات غزلیات ما را نتوانند نوشت.اما سالیانی ست که مشام روح ما با روایح نوایی معطر است که ما را به کل از این به خود بالیدن ها واداشته و فهمیدیم که خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.و گاه دست فسوس بر هم می زنیم که " تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی؟؟؟؟ "
دیگر کفرم داشت بالا می آمد.از ضرابخانه کشف و شهودش مضامینی بیرون می ریخت که معنی آن ها را به ندرت می فهمیدم. عرض نمودیم:
- در این که بوستان و گلستان فاخر است و غزلیات تان دلنشین، شکی نیست.اما اگر به بنده مجال آسودن بدهید و زودتر اصل مطلب را بگویید لطف تان را هرگز فراموش نمی کنم.
گفت:
شنیدن غزلیات مان آن هم با نوا و آواز مردی که "شجریان" می خوانندش آنچنان دامن از دستان ام ربوده و ذکر جمیل آن را بر زبان ام جاری کرده که نه دست صبر دارم و نه پای قرار.دیر زمانی ست که بر عمر تلف کرده تأسف می خورم و سنگ سراچه ی دل به الماس آب دو دیده می شویم که کاش کمی دیرتر کوس رحلت مان را می زدند و دلم این گونه از اندیشه ی اشعاری که بر زبان نیاوردم و مکتوب شان نکردم خون نمی شد.این که او با آواز دلنشین اش این چنین ابیات ما را می خواند موهبت عظمایی ست.اتفاقاً چند روز پیش شمس الدین محمد هم این جا آمده ، به صرافت افتاده بود که ای کاش بیشتر می سرودیم. و مدام زیر لب زمزمه می کرد: " سماع وعظ کجا نغمه ی رباب کجا؟ ".
دیدم حال اش بسیار خراب است و مانند آدمی که گرز هفتاد منی به مغزش فرود آمده ، طریق معتکف نشینی و خاموشی را گرفته است. گهگاهی هم سکوت اختیار کرده و چند بیتی را با آواز استاد زمزمه می کرد.یحتمل اگر چاره داشت سیگاری به نوک می گرفت و بی مقصود و مقصد زوایای آن جهان را گز می فرمود .در همین احوالات بود که بدون آنکه برگردد، با صدایی نرم تر از پر فرشتگان و به آواز استاد زیر لب می خواند:
          "به ناله کار میسر نمی شود سعدی/ ولیک ناله ی بیچارگان خوش است بنال"           



 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت18:13توسط ن.م |

سكوت سرشار از سخنان ناگفته است.
از حركات ناكرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده

در اين سكوت حقيقت ما نهفته است.
حقيقت تو و من !

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت13:51توسط ن.م |
پنجشنبه 4 مهر 87
دیوانه ی عشقت را جایی نظر افتاده است
                                   که آن جا نتواند رفت اندیشه دانایی
+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت21:24توسط ن.م |
فغان که بخت من از خواب در نمی آید...
این روزها آنچنان موجود بی آزاری شده ام که خدای قهارهم سخت در کارم گرفتار آمده.
عادتم بر آن جاری شده که گوشه ای بنشینم و به تنهایی ام فکر کنم که چطور روز را به شب و شب را به روز می رسانم بی آنکه با احدی حرفی زنم یا حتی نیمچه لبخندی حواله ی جماعت کنم.یا شاید بهتر باشد بگویم قوطی بگیر و بنشان به دست گرفته ام و مدام با آن ور می روم.
آنقدر آرام شده ام که یک دنیا هارت و پورت های مردانه و یک خروار اخم و تخم های زنانه و یک عالم فیس و افاده های دخترانه هم بر خلق گرفته ام اثر نمی کند و همه را به یک طرفی وعده می دهم و افکارشان را به سان خر خاکی زیر پا له می کنم و در کل منتظر می مانم که این ساربانان بالاخره در جایی شتر شرشان را بخوابانند.
روابط عمومی ام هم محدود به چند دوست می شود که هر از چند گاهی حال هم را می پرسیم و گاه تا مدتها خبری از هیچ کدام مان نمی شود. گاهی هم بر سر شوق می آیم و اگر پیامکی از دوستی برسد برایم کرور ها ارزشمند می شود و نه تنها در مکان های محفوظ گوشی ام save  می کنم، بلکه در روز چندین و چند بار می خوانم.البت بماند که این آخری ها ما کرراً در خواب دوستان حضور یافتیم و خود بی خبربوده ایم.
در کل باید عرض کنم که همچنان زنده ام و دست به گریبان دنیا شده و دست و پا می زنم برای زندگی ای که شاید کمی متفاوت تر باشد. نا گفته نماند که گاه خبط و خطایی هم می کنم و از این روزگاران گریزی می زنم به عالم غیر، اما دردا و حسرتا که در خلسه های شبانه نیز جز به پرسه های ناکام روزانه نمی اندیشم و چون مار سر کوبیده آنچنان به خود می پیچم که گویی آسیاب عمرم مبالغی سال و ماه را آرد کرده و به باد داده  و چیزی از من باقی نگذاشته و از سویی ما را شرم همی آید ز بی حاصلی خویش!

القصه، آنچه که معلوم است این است که عنقریب باید به هر تدبیر و تمهیدی که هست خودم را از این چنین به خود پیچیدن ها خلاص کنم. اما دریغا که در حول و حوش ما آدمی نیست که چراغ یاری اش تا صبح بسوزد.فی الحقیقه همه مان آنچنان به روزگار خویش گرفتار آمده ایم که حتی مجالی برای بروز اخلاص مندی های باطنی مان هم یافت نمی کنیم. این صدای نازک  که از تنبوشه ی حلقوم ام بر می آید اگر صور اسرافیل هم بود باز به گوش کسی نمی رسید.
یاری اندر کس نمی بینیم، یاران را چه شد؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت14:48توسط ن.م |
و بدین گونه بود
که سرود و زیبایی
زمینی را که دیگر از آن انسان نیست
بدرود کرد.
گوری ماند و نوحه ای
و انسان
جاودانه پا در بند
به زندان بندگی اندر بماند.
+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت0:12توسط ن.م |
به بهانه ی سالمرگ بانو "دلکش"

یادت هست پدر؟!
هنوز 10 سالم هم تمام نشده بود که در همان اتاق دوران کودکی با هم می نشستیم و به صدایش گوش می دادیم.
تو از خاطرات ات می گفتی، از سالهای جوانی ات، از روزهایی که برای شنیدن صدایش ساعت ها کنار رادیو منتظر می ماندی ، از شب هایی که برایش گل می بردی. و من با تعجب تنها نگاهت می کردم.
یادت هست پدر؟!
گاه قطرات اشک چشم های شیرین ات را محاصره می کردند و من سکوت می کردم تا تو در خاطرات ات ، در روز های جوانی ات فرو روی. هنگام شنیدن "یاد کودکی" به طعنه بر من می نگریستی  و من در چشمان تو به دنبال پاسخ سؤال هایم خیره می شدم.
یادت هست پدر؟!
آن روزها تو هم برایم می خواندی ، از همان شعر ها با همان صدای ناب و جانانه ات. آن روزها تو هم برایم "ساز شکسته" می خواندی.
یادت هست پدر؟!
وقتی شنیدیم دیگر در میان مان نیست چطور اشک می ریختیم و تصنیف هایش را گوش می دادیم. آن روز تو مرا با آخرین حرف ات سخت متأثر کردی.

چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده.برای خیره شدن در چشمان عمیقی که سراسر شور بود و امید. برای بی پروا نگاه کردن ات، برای خنده هایی که از ته دل بود.حالا معنای آن نگاه های طعنه آمیز را می فهمم.
شور و حال کودکی بر نگردد دریغا…
راستی ، تو مرا یادت هست؟؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت0:15توسط ن.م |
در مرده گان ِ خویش
               نظر می بندیم 
                               با طرح خنده یی،
و نوبت خود را انتظار می کشیم
 بی هیچ
 خنده یی!
+نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت11:56توسط ن.م |
اینان فریاد برآورده اند که انسان واپسین را بر ما ارزانی دار!
هرچه این روزها سعی می کنیم که از احوالات آدمیان کناره بگیریم و چند ساعتی را در خلوت خود منزل کنیم باز هم میسر نمی شود.این آدمیان و آیند و روندشان به ضمیمه ی سگ اخلاقی های همیشگی بنده چنان خلق مان را تنگ کرده که اصلاً سر دماغ نیستیم  و اغلب دوستان اعتراض می کنند که با ما به از این باش . از سوی دیگر از آنجا که هنوز بیست و اندی سال بیشتر از عمر نا مبارکمان نگذشته و در خانه ی پدری ایام به سر می کنیم گاه مجبور می شویم رفتار های منفعلانه از خود بروز دهیم و به سان بز اخفش معروف و دوست داشتنی سر را پایین بیاندازیم و در کنار اقوام و فامیل شب را سحر کنیم و لبخند رضا برانیم بر این جماعت جلف پر عناد.
یکی از محافل و مجالسی که به مدد همین منفعل بودن به ناچار و با استیصال تمام در آن حضور یافتم، مجلس مولودی ای بود به مناسبت تولد امام دوازده.
بحمدالله تا به حال چنین پایی برایمان نیافتاده بود.قطار قطار زن های شیک و پیک کرده و به زر و زیور آراسته می آمدند و می نشستند و هر از چند گاهی پچ پچ می کردند که چرا "خانم" نیامد؟؟؟
ما هم علی رغم آنکه اصلاً سر دماغ نبودیم فضولی مان گل کرده بلا اختیار انتظار این موجود را می کشیدیم.خوشبختانه این انتظار و نگریستن به در و دیوار و عشوه و کرشمه های جماعت نسوان زیاد طول نکشید که در باز شد و صدای صلوات و هلهله ی زنان به آسمان رفت و ما هم فهمیدیم که بله، لابد خودش است!
دیدیم زنی فربه که اعضای بدنش عبارت بود از یک رشته دوایر قد و نیم قد که بر هم سوار کرده بودند وارد شد و سرش را به نشانه ی سلام و علیک خشک و خنکی، تلخ و ترش تکان داد و نگاهی بر جماعت انداخت به سان شتری که به نعلبندانش می نگرد. نا گفته نماند که در گوشه و کنار هم می شنیدیم که می گفتند چه صورت نورانی ای دارد این بانو، اما ما هرچه سعی کردیم چیز دیگری جز آن سیب دماوند کرم خورده ای که تمام صورتش را گرفته بود ببینیم ، میسرمان نشد.
در کمال طمأنینه و وقار آنچنان وراجی و هوچیگری راه انداخته بود که کرور کرور زن دست الحاح و تضرع به سوی اش دراز و انگار ازو طلب مغفرت می کردند.بعد از چند ساعت که آسیاب وراجی اش از کار افتاد ، بازار مکاره ی غرض رانی و کارخانه ی خر رنگ کنی اش را به راه انداخت و به بهانه دعا کردن در شب های خیر و لیله الرغائب ، کاسه ی فلوس گدایی را بر دست گرفت و با تبختر تمام فریاد بر آورد که " ای مردم، من ختم دعایی بلد هستم که به دلیل مبیت با خدا و التفات ایشان به بنده تنها مرا میسر شده.اگر حاجتی دارید که مطمئناً بر آورده خواهد شد بر اسکناس 2000 تومانی ناقابلی نامتان را بنویسد که در شب بیداری هایم شما را هم فراموش نکنم و دست ایزدی را به دامانتان نزدیک تر گردانم. و چنان چه حاجت روا شدید از پایه ی 8000 تومان باید به حساب بنده پول واریز کنید که من هم دستمزد شب بیداری هایم را بگیرم."
خُلق ما هم چون رگبار بهاری قوس صعود و نزول را به سرعت طی می کرد و مذاق تلخ مان دیگر حالتی قوز بالا قوز گونه پیدا کرده بود .مقارن همان حرف ها، دسته ی زنان را می دیدم که اسکناس های خوش نقش و نگاری که پر جبرائیل هم به پایشان نمی رسید در کاسه می انداختند و گهگداری در گوش این زن - که حالا دیگر قیافه ی حق به جانبی به خود گرفته بود و کاملاً می شد حدس زد که از مشیمه ی مادر برای همین کار افتاده - چیزهایی پچ پچ می کردند و او هم به شتر مآبی های چاپلوسانه اش ادامه می داد.
من هم که از زور استیصال و پریشانی توان حرکت نداشتم ، مدام در ذهنم دنبال واژه ای بودم در خور که الحق "خر" هم این چنین تن به لفت و لیس این مقدسین قالبی نمی داد.بعد هم در وصف این قوم یأجوج و مآجوج مضمون های آب نکشیده و کلفت و ناسزاهای به حقی گفتم که دشنام های معمولی در جنب آنها حکم تعارف و قربان صدقه را داشت و با خود عهد کردم که دیگر هرگز پایم را در چنین معرکه هایی نگذارم.
العیاذبالله که اینان چه موجوداتی هستند!
+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت19:22توسط ن.م |
دُرم از دیده چکان است!!!

تورج حق با توست!
حقیقتاً نمیدانم اینها چیست...

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت22:6توسط ن.م |
میان پست
"زیبا،ناله کنان
عشق ورزیدن با دور تند
و بعد آرام گرفتن
مثل رد پای آهو
روی برف نو
کنار آن که دوستش داری
این همه چیز است"*

*کلاه کافکا،اشعار ریچارد براتیگان
خیلی به دلم نشست...

+نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت0:41توسط ن.م |
؟؟؟؟؟
پس ازمدتی در نتیجه اقدامات فراوان پسرش به ژوهانسبورگ كه موقعیت و آب و هوای مناسب‌تری داشت، انتقال داده شد و سرانجام در روز 4 مرداد ماه 1323 خسته و شكسته، خود را به دست مرگ سپرد و به آنچه كرده بود، گرفتار گشت.

پی نوشت:فعلاً این باشه تا بنویسمش.

+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت1:14توسط ن.م |


آه از این قوم ریایی که درین شهر دروغ      
                            
                                           
 روزها شحنه و شب باده فروشند همه

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت11:21توسط ن.م |
داد و بیداد از این روزگار...

"خسرو" ی نازنین...



+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت0:3توسط ن.م |
امان از اندیشناکی!

اندر احوال آدمیان که نیک بنگری و سیری هر چند کوتاه در انفس شان انجام دهی ، هر یکی را در انجام برخی خصایل سرآمد یافت می کنی.فارغ از نفس برخی صاحبدلان و اهالی تفکر، در باب این خصایل فرق چندانی میان این نماینده های شعور آفرینش نیست. باری تنها می توان در کنترلشان بر افعال قبیحه یا توجیه شان از کارهای رذیله تفاوت قائل بود یا به بیان بهتر دلیل آوردن و عقل مردم دزدیدن.
البته ناگفته نماند که خود ما هم اگر نیمچه التفاتی به وجود کم وجودمان داشته باشیم و سخت بر آدمی بودنمان پا فشاری کنیم ، آنقدر از این افعال هجو و بیهوده انجام می دهیم که بعض ِ صبح ها که با چشم های ور قلمبیده و روی ناشسته به آینه ی دارالخلاء خیره می شویم از این وجود دون مان بسیار به شرم می آییم و با اندکی دشنام به ماسوا و نیکان و بدان آن دار تفکر را ترک می کنیم و آنچنان خودمان را چونان "بز اخفش" به کوچه های گنگ و ناشناخته می زنیم که انگار شرم و حیایی در کارمان نیست.
این ها را گفتم تا فردا روزی طنازی پیدا نشود و چونان "نازی" اشعار حسین خان پناهی ما را سخت بکوبد که : واه ، واه! چه غلط ها! خودش را با کی ها قاتی میکند!!! آدمی؟!
مدتی طولانی ست که این تفکرات پایان ناپذیر قویاً ذهن ما را مشغول خود کرده و هیچ خلاصی هم از آن ما را میسر نیست.
امروز با صاحبدلی با فراست ، اندر همین احوالات باب گفت و گو را باز کرده بودیم و هرچه بیشتر در پوستین این خلق دخول می کردیم، کمتر چیزی از اندیشه هایشان دستگیرمان می شد.هر از چند گاهی هم لبخند تلخی از سر فسوس حواله ی این روزگار نامیمون می کردیم و وقاحت عده ای را به سخره، می ستودیم.
این ایام مردم در امر مکیدن خون یکدیگر و چزانیدن روح هم آنچنان همت و قداستی به کار می برند که هیچ یک از اصحاب فطنت را از این قاعده مستثنی نمی دانند.اگر از ایشان تکه گوشتی دریغ شود با وقاحت تمام، جانت را دریوزه می کنند. باری به دوستی دوستان هم نمی توان اعتماد داشت چه برسد به تملّق دشمنان. از طرفی هم به سخنی (وز وزی) دل خوش کردن عین حماقت است چرا که این آدمیان را امروز ایمانی است و فردا ایمانی تازه تر.عده ای هم بسیار ساده انگارانه آنان را با مکاید خویششان رها می کنند و به خودشان وا می گذارند که: "گناه خودشان است که این گونه زندگی شان کوچک است."!

القصه، دیدیم هر چه از این مگسان بازاری بنالیم و فغان سر دهیم که چه کاری از دست  ما بر می آید، به جایی نمی رسیم.این دوست مرا یاد سخنان "نیچه" ی کبیر انداخت که به "تنهایی ات بگریز، چرا که با خُردان و بیچارگان بس نزدیک زیسته ای!"
لیکن در میان صحبت هایمان به دنبال اندک جایی می گشتیم با  بادی تند و خنک، و درختی که شاخه های خمیده اش را بر دریای آرام گسترده است و از ته دل آرزو می کردیم  چنین مکانی را یافت کنیم که مدت زمانی طولانی از این تارانیدن مگس در امان بمانیم و روز را به سلامت بیکران به شب رسانیم. نیز بیم آن نبریم که طبیعت آنان در ما اثر کند و به طریقت شان متهم گردیم.


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت23:49توسط ن.م |

- : چرا انقدر لبخند می زنی؟
- : وقتی نمی تونی فرار کنی ، و دقیقاً به هرکس محتاج هستی، یاد می گیری با لبخند زدن گریه کنی! می فهمی؟

پی نوشت: یکی از دیالوگ های فیلم بسیار زیبای "دریای درون" .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت10:5توسط ن.م |
افسوس زمانی را ، که سگها هنوز مثل امروز آنقدر سگ نشده بودند!
+نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت9:11توسط ن.م |